تبليغاتX
عرفان کیهانی(حلقه)
خانهايميلآرشيوRss
گر به درونت روي/سوي ته ِ كوي قلب،/بيش چه ببيني در آن؟/غير ِ دو صد ترس، ترس!/ترس ز قبض ِ نفس،/زير ِ فشار ِ دو سنگ،/پارگي گوشتت،/با دشنه ي تيز ِ نبرد،/رود ِ روان سوي من/جاري و تو بي خبر/چونكه تو آگه شوي/سرخ شده روي تن./گر تو فروتر روي،/سوي ته ِ كوي قلب،/بيش ببيني در آن/صد بغلت حزن و درد./حزن بر آن روزها/گم شده در سوزها،/از كمي ِ عمر عشق/سقط جنين از سرشت/يورش دلتنگي ازِ/نور ِ قمر بر بهشت،/وز غم ِ تابيدن ِ/نور ِ درخت بر پلشت./ باز فروتر روي،/سوي ته ِ كوي قلب،/باز چه ببيني در آن؟/هان؟ دو بغل مرگ، مرگ./ مرگ كه آخر بدان/عمر رود از ميان./ليك تو ره را بدان/بگذرد از سر، زمان/بگذرد آن غصه، نرم/خوب شود درد ِ زخم،/تاب بيار تا كه روز/پاره كند خواب ِ گرم/بر غم و ترس و فنا/هست دري انتها/حس تو تاب آورد/تا ته اين انتها/مرگ كمال ره است،/بر تن ِ جاندار ِ تو/اين بدنت غافل است/از پر ِ پرواز ِ تو/باز شوي ناگهان/همچو گلي از ميان،/پس بزني اين لباس/خود بپري سوي آن

قشنگ كوچك

شنبه 1387/04/15 9:6 قبل از ظهر

گفت : كسی دوستم ندارد. میدانی چقدر سخت است این كه كسی دوستت نداشته باشد؟ تو برای دوست داشتن بود كه جهان را ساختی. حتی تو هم بدون دوست داشتن... !

خدا هیچ نگفت.

گفت : به پاهایم نگاه كن! ببین چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار می دهم. دنیا را كثیف می كنم. آدم هایت از من میترسند. مرا میكشند برای اینكه زشتم. زشتی جرم من است.

خدا هیچ نگفت.

گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نیست.

خدا گفت : چرا مال تو هم هست.

دوست داشتن یك گل‚ دوست داشتن یك پروانه یا قاصدك كار چندان سختی نیست. اما دوست داشتن یك سوسك‚ دوست داشتن تو كاری دشوار است. دوست داشتن كاری است آموختنی؛ و همه رنج آموختن را نمی برند.

ببخش كسی را كه تو را دوست ندارد.زیرا كه هنوز مؤمن نیست. زیرا كه هنوز دوست داشتن را نیاموخته. او ابتدای راه است. مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زیرا همه از من است. و من زیبایم. من زیبائیم‚ چشم های مؤمن جز زیبا نمیبینند. زشتی در چشم هاست. در این دایره هرچه كه هست‚نیكوست. آن كه بین آفریده های من خط كشید‚ شیطان بود. شیطان مسئول فاصله هاست.

حالا قشنگ كوچكم! نزدیكتر بیا و غمگین نباش.

قشنگ كوچك حرفی نزد و دیگر هیچگاه نیندیشید كه نازیباست.

پس...

ببخش كسی را كه تو را دوست ندارد. زیرا كه او هنوز مؤمن نیست. زیرا كه هنوز دوست داشتن را نیاموخته.  او ابتدای راه است.

" خانم عرفان نظر آهاری"

نوشته شده توسط بهزاد | لينک ثابت |

كشف رمز

جمعه 1387/04/14 10:38 قبل از ظهر

سلام امروز میخوام یکی دیگر از مقالات استاد طاهری رو براتون بزارم تا بیشتر با شبکه هوشمندی و شعور حاکم بر طبیعت آشنا بشید.

حقایق جهان هستی به زبان ساده

در فیزیك مدرن، "‌ماده"، موج متراكم است و موج نیز خود "حركت" تلقی می‌شود، پس همه‌ی جهان هستی (چه از بعد ماده نگاه شود و چه از بعد انرژی) از موج ساخته شده و موج نیز از "حركت" به وجود آمده است. ‌با توجه به این كه جهان هستی از حركت آفریده شده است، لذا جلوه‌های گوناگون آن نیز ناشی از حركت است. نظر به این كه هر جلوه‌ای كه ناشی از حركت باشد، مجازی است، ‌در نتیجه جهان هستی مجازی بوده و حقیقت وجودی ندارد. به دنبال پی بردن به این موضوع كه جهان هستی از حركت به وجود آمده است، سوال دیگری را مطرح می‌كنیم:

چه عاملی، به بی نهایت حركت موجود در جهان هستی جهت داده است به گونه‌ای كه از میان این همه حركت، سیستم كاملاً سازمند و هدفمندی، تجلی پیدا نموده است؟

در پاسخ باید گفت ‌تنها چیزی كه می‌تواند به بی‌نهایت حركت موجود، ‌جهتی هدفمند داده باشد، وجود عاملی هوشمند است كه قادر است تشخیص بدهد كه هر حركتی باید در چه جهتی و به چه صورتی انجام شود تا نتیجه‌ی نهایی آن بتواند سیستمی هماهنگ، هدفمند و گویا باشد.

بنابراین، ماده و انرژی و یا به عبارت دیگر ساختار جهان هستی، از هوشمندی و یا شعور و آگاهی به وجود آمده است. پس در اصل:

ما سمیعیم و بصیریم و هوشــیم                با شما نامحرمان مـا خامشـــیم
چون شما سوی جمادی می‌روید                محرم جان جمادان چون شـــوید
از جمـــــادی عالـــــم جان‌ها روید                غلغل اجزای عالـــــم بشـــــــنوید
فاش تســــــبیح جمـــــادات آیدت                وســـــوســــه تاویل‌ها نـــر بایدت

( مولانا )

نظر به این كه هوشمندی حاكم بر جهان هستی، می‌بایستی خود از جایی ایجاد شده و در اختیار منبعی باشد، این منبع را صاحب این هوشمندی دانسته، «خدا» می‌نامیم.

با توضیحات ارائه شده، ‌می‌توان گفت كه در هر لحظه سه عنصر در جهان هستی موجود است: آگاهی، ماده و انرژی. برای مثال، بدون وجود آگاهی انسان قادر نیست ماده و انرژی را در اختیار داشته باشد و بدون داشتن آگاهی و اطلاعات نمی‌تواند از آن ها استفاده‌ی هدفمندی داشته باشد.
پس ساختار اصلی جهان هستی، آگاهی یا شعور می‌باشد كه ماده و انرژی از آن به وجود آمده‌اند. بنابراین، در هر لحظه سه عنصر در جهان هستی وجود دارد كه آن ها را می‌توان مطابق شكل زیر نشان داد:

 



جهان مجازی در دنیای عرفان

با توجه به مطالب فوق و با كشف رمزهای صورت گرفته، متوجه می‌شویم كه حركت، هوشمندی و جهان مجازی در دنیای عرفان، ‌موضوعی شناخته شده بوده است و عرفای ما به احتمال بسیار قوی به آن پی برده‌اند زیرا به بیان‌های مختلف، آن ها را در اشعار خود منعكس نموده‌اند.

در این جا برخی از سروده‌های عرفای ایران را مورد بررسی اجمالی قرار می‌دهیم. در وهله‌ی اول متوجه می‌شویم كه آن ها نیز مبحث حركت را شناخته‌اند، ولی با زبان مخصوص و لطیف خود آن را توصیف نموده‌اند. برای مثال، حركت را به رقص تشبیه كرده‌اند. در این جا به سروده‌ای از مولوی اشاره می‌كنیم كه با چه دقت و ظرافتی، تصویر زیبایی از زبان ذره را عرضه می‌كند:

ما بر در و بام عشــق، ‌حیران                آن بام، كـــــه نردبان ندارد
هر ذره، پراز فغان و غوغاست                اما چـــــــه كند، ‌زبان ندارد
رقص اســــــت، ‌زبان ذره زیرا                جز رقــــص دگـر، ‌بیان ندارد

( مولوی )

این سروده به طور دقیق نشان می‌دهد كه او به طریق شهودی به این نكته پی برده كه ذرات عالم هستی با زبان رقص، به گیتی معنا و مفهوم داده‌اند. شاعر به این حقیقت پی برده كه میلی درونی (شعور كیهانی) هر ذره را به رقص و حركت وادار می‌كند و نكته‌ی مهم در این حركت، هدفمندی آن است كه ذره را به مقصدی خاص هدایت می‌كند.

یكی میل اســــت با هـــر ذره‌ی رقاص           كشان هــر ذره را تا مقصـــد خــاص
اگر پویی ز اســــــفل تا بـــه عـــــــالی           نبینی ذره‌ای زیــن میـــــل خـــــالی
همین میل است اگر دانی همین میل           جنیبــت در جنیبــت، ‌خیـل در خیـل
ســــــر این رشـــــــته‌های پیچ در پیچ           همین میل است باقی هیچ بر هیچ
از این میل اســت هر جنبش كه بینی           بـه جســـم آســـــمانی تـــا زمینی
بـــه هـــــــــر طبعی نهــــــــاده آرزویی           تك و پو داده هـــر یك را بـــه سـویی

( وحشی بافقی )

ملاحظه شد كه با دید علمی، جهان هستی از "حركت"‌ به وجود آمده؛ اما از دید عارف، جهان هستی از رقص آفریده شده كه در واقع همان "حركت" است، اما با بیانی شیرین‌تر و توصیفی ظریف‌تر. به دنبال این تعبیر، نیاز به توصیف‌های دیگری پیش می‌آید كه باعث می‌شود زبان عارف با زبان قشرهای دیگر تفاوت اساسی داشته باشد. مثلاً، برای این كه "رقص" داشته باشیم، باید "آهنگ" وجود داشته باشد؛ و برای اینكه آهنگی نواخته شود، وجود "ساز" الزامی است؛ و برای نواختن ساز نیز به "‌مطرب" نیاز است. از این رو، سروده‌های عرفا پر از واژه‌های رقص، آهنگ، ‌ساز و مطرب است و انسان‌های خارج از دنیای عرفان كه با این اصطلاحات سروكاری ندارند، به این گفته‌ها با دیده شك و تردید و بعضی مواقع با دیده‌ی تكفیر نگاه كرده و دنیای عرفان را متهم به تمایل به لاابالیگری و دعوت مردم به عیش و طرب و بی‌خیالی كرده‌اند؛ لذا با كشف رمز و توضیح دقیق، در صدد تبرئه‌ی دنیای عرفان برآمده و نشان می‌دهیم كه این تصورات، ‌سوء تفاهمی بیش نبوده و كلام عرفای این مرز و بوم، عمیق‌تر از این ظاهربینی‌ها است. به قول حافظ:

جنگ هفتاد و دو ملت، ‌همه را عذر بنه           چون ندیدند حقیقت، ‌ره افسانه زدند

پس بررسی موضوع رقص به مطرب رسید؛ بالاترین حدیثی كه انسان می‌تواند درباره‌ی آن بحث كند، مطربی است كه می‌تواند چنان سازی بنوازد كه با آهنگ آن همه‌ی ذرات عالم هستی به رقص آمده و با رقص خود به عالم، معنا و مفهوم و هدف بدهند. این چه مطربی است كه می‌تواند با آهنگ ساز خود، چنین غوغایی بر پا كند؟

حدیث مطرب، حدیث خداوند است كه با نواختن سازی دل‌انگیز، همه‌ی ذرات عالم هستی را به رقص و پایكوبی واداشته، ‌اركستر سمفونیک عظیم و حیرت انگیزی به پا داشته كه تصور آن برای انسان محال است؛ و به دنبال آن رقصی موزون كه همه‌ی عالم را فرا گرفته است. پس در دنیای عرفان،‌ ترتیب زیر را داریم:

در نمودار فوق، ملاحظه می‌شود كه خداوند، «هوشمندی» را (كه معادل «‌ساز» است) ‌خلق نموده و از این هوشمندی، قوانین حاكم بر جهان هستی پدیدار گشته است. بدین ترتیب اراده‌ی خداوند، بر جهان حكفرما شده است و برگی از درخت نمی‌افتد، مگر در چارچوب اِذن و اجازه خداوند؛ كه همان قوانین اوست.

قوانین نیز اعداد را به وجود آورده و به عبارتی جهان هستی از اعداد ساخته شده است و اعداد تعیین كننده‌ی چگونگی جهان هستی بوده و چندین عدد ثابت، ‌تعیین كننده وقایع آن هستند كه ما هم اكنون می‌توانیم روی كره زمین زندگی كنیم (مانند عدد ثابت سرعت نور، ‌ثابت پلانك، ‌ثابت پی، ثابت نپریان، ثابت آووگادرو و...) اعداد متغیر نیز به نوعی دیگر چنین نقشی را ایفا می‌کنند (مثلاً فاصله‌ی زمین از خورشید، ‌شتاب جاذبه زمین و...) حتی تغییر جزیی در هر یك از اعداد بالا، بود و نبود ما را برای همیشه رقم می‌زند و تغییر مقدار آنها در آینده می‌تواند مرگ و زندگی انسان را تعیین نماید.
بلی چنین دقتی در اعداد و نواختن چنان آهنگ موزونی، جز از خداوند بر نمی‌آید. سازی كه بی‌ساز است و صدای آهنگ آن را فقط عارف است كه می‌تواند با گوش جان بشنود و آن را به تصویر قلم كشیده و در برابر دیدگان ما قرار دهد؛ اما كسی كه چنین آهنگی را نشنیده باشد، طبیعی است كه آن را انكار نموده و تكفیر نماید هر چند كه به گونه عقلانی درباره‌ی توانایی خداوند صحبت‌ها و قلم فرسایی‌ها نماید.

گر چه بی ساز است، ‌ساز مطرب عشاق ما           گر نوازد ســـاز مــا، ‌ســـاز گــردد عاقبت

منبع: مقالات استاد محمدعلی طاهری

نوشته شده توسط بهزاد | لينک ثابت |

آغاز انسان

جمعه 1387/04/14 0:9 قبل از ظهر

از بهشت که بیرون آمد دارایی اش فقط یک سیب بود.

سیبی که به وسوسه آن را چیده بود.

و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند :« تو بی بهشت می میری ، زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. »

و انسان گفت : « اما من به خود ظلم کرده ام . زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد ، پس زمین از بهشت بهتر است. »

خدا گفت : « برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند ، از زمین می گذرد ، از زمینی که آکنده از شر و خیر ، از حق و باطل ، از خطا و صواب ؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد ، تو باز خواهی گشت ؛ وگر نه ...... »

و فرشته ها همه گریستند.

اما انسان نرفت . انسان نمی توانست برود . انسان بر درگاه بهشت وا مانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد . چیزی که هستی را مبهوت کرد و کاینات را به غبطه وا داشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او « اختیار » داد.

خدا گفت :« حال انتخاب کن . زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شده ای. برو و بهترین را برگزین که بهشت پاداش به گزیدن توست. عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهد آمد تا تو بهترین را برگزینی. »

و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد . رنج و نبرد و صبوری را ...

و این آغاز انسان بود ...

نوشته شده توسط بهزاد | لينک ثابت |

نزدیک ترین نقطه به خدا

سه شنبه 1387/04/11 10:21 قبل از ظهر

نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست. نزدیک ترین نقطه به خدانزدیک ترین لحظه به اوست، وقتی  حضورش را درست توی قلبت حس میکنی، آنقدر نزدیک که نفست از شوق التهاب بند می آید. آنقدر هیجان انگیز که با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست .تجربه ای که   باید طعـــمش را چشید. اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در  برهوت  تنها  ماندی، درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تــــو حرف بزند، همان لـــحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد، همان لحظه نورانی که ازشوق این معجزه دلت می خواهد تا آخردنیا از ته دل و با کل وجودت اشک شوق بریزی و تا آخرین لحظه وجودت بباری. نزدیک ترین لحظه به خدا می تواند در دل تاریک ترین شب عمر ناخواسته تو و یــا در اوج بـــزرگ ترین شــــــــادی دلخواسته تو رخ دهد، می تواند درست همین  حالا باشد و زیباترین وقتی  که می تواند  پیش بیاید همان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری. جایی که دلت برای او تنگ است. زیبا ترین لحظه ی عمر و هیجان انگیز ترین دم حیات همان لحظه با شکوهی است که با چشم خودت خدا را می بینی. درست همان لحظه که می بینی او با همه عظمت بیکرانش در قلب کوچک تـــــــو جا شده است. همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس، و نورانی و متعالی شدن حست را درک می کنی. آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا با همه عظمت بیکرانش آن را لایق شمرده و بر گزیده و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و ازچه رو از آن تو شده است و این را همیشه بـــــه یــــاد داشته باشید...

" هرگاه باد یگرانید خــــــــود را خـــــــط بزن و هرگاه با خــــــــدائید دیگران را "

نوشته شده توسط بهزاد | لينک ثابت |

من، عشق و صاحبخانه

دوشنبه 1387/04/10 10:10 قبل از ظهر

در خانه را باز کردم از خانه بیرون رفتم، به دنبال یک فرد  بارها به دنبال افراد مختلف بوده ام ولی تا امروز از خانه بیرون نرفته بودم نکند بیرون گم شوم نکند راه اشتباهی بروم صدایی می شنوم: نه، برو، برو، هرچه از این خانه دور تر شوی بهتر است می روم منتظر یک مهمان هستم منتظر شخصی که از او هیچ چیز نمی دانم فقط می دانم مهمان عزیزیست می خواهم خانه ام را به او بدهم قبل از اینکه بیاید  خانه ام را به نامش بکنم نمی دانم محضردار چه اسمی را در جای خالی صاحب جدید خانه خواهد نوشت شاید هم خانه را مادام العمر بدون اجاره و پول پیش به او اجاره دهم من منتظر اویم ولی بهتر است به راهم ادامه بدهم.
نوشته شده توسط بهزاد | لينک ثابت |

خدا، هوشمندی و انسان

یکشنبه 1387/04/09 9:23 قبل از ظهر

عـکــس روی تــو چــو در آیــنــه جــام افــتـاد     عـارف از خـنـده می در طـمع خـام افـتـاد
این همه عکس می و نقش مخالف که نمود     یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
حسـن روی تـو به یـک جـلوه که در آیـنه کرد     ایـن هـمـه نـقـش در آیــنــه اوهـام افــتـاد
خدا، هوشمندی و انسان سه مرتبه متفاوت و در عین حال منطبق بر هم هستند. (اصل: لا اله الا الله) در کتب دینی از هوشمندی حاکم بر جهان هستی به دفعات و با نامهای گوناگون یاد شده است؛ در قرآن از این هوشمندی با نام یدالله و جبرئیل سخن گفته می‌شود، در انجیل هوشمندی حاکم بر جهان هستی، روح القدس نام گرفته است، در تورات آن را با نام گابرئیل می‌شناسند.

ما معتقدیم که هیچ برگی به زمین نمی‌افتد مگر به اذن خداوند. اما سوالی مطرح است: آیا هر برگی که قرار است به زمین بیافتد، خداوند نازل می‌شود و برای افتادن آن برگ تامل می‌کند که آیا بیافتد یا نیافتد؟؟؟

مسلماً با کمی دقت در جهان هستی یا به تعبیر قرآن "کتاب مبین" متوجه خواهیم شد که قوانین و مقررات دقیقی در این گستره پهناور حکمرانی می‌کند و به تصدیق علم: هر عملی را عکس‌العملی است. حال می‌تواند این قوانین در حوزه وجودی انسان باشد، یا در رابطه انسان و انسان قرار بگیرد و در بعدی دیگر رابطه انسان و جهان هستی را تحت‌الشعاع خود قرار بدهد.

تک‌تک ذرات جهان هستی نه تنها خود از هوشمندی غیر قابل وصفی خلق شده‌اند، بلکه بواسطه همین هوشمندی نیز با یکدیگر در ارتباط قرار می‌گیرند. اگر هوشمندی حاکم بر جهان هستی را از زاویه دیگری ببینیم؛ زیبایی و شکوه آن چند برابر خواهد شد، چرا که به قول علم و تصدیق آن، هیچ دو اتم و ذره‌ای در جهان هستی، مثل هم نیستند. حتی اگر آن دو اتم از یک نوع باشند.

انسان (که به تعبیر قرآن و انجیل به ترتیب با نامهای "بیت الله" و "پسر" از او یاد می‌شود) نیز در این میان مستثنی از دیگر ذرات و تجلیات جهان هستی نیست و با کمی دقت می‌توانیم هوشمندی غیر قابل وصفی را که در او به کار گرفته شده است، ببینیم. همانطور که در فوق گفته شد، ارتباط بین ذرات، حال باد خود و یا خالق، بواسطه هوشمندی حاکم بر جهان هستی یا به عبارت دیگر از طریق شبکه شعور کیهانی است. روح‌القدس یا شبکه شعور کیهانی پلی است میان خدا و انسان و ما. در طول تاریخ به وضوح دیده‌ایم که این حلقه مختص طبقه و گروه خاصی نبوده است و افرادی بواسطه اشتیاق زیاد خود، بصورت فردی و یا جمعی از این موهبت استفاده کرده‌اند.

  • "راه فردی" (انجیل (ارمیا، باب33، آیه3): مرا بخوان و تو را اجابت خواهم نمود. تو را از چیزهای عظیم و مخفی که آنها را ندانسته‌ای، با خبر خواهم کرد)
    (قرآن: ادعونی استجب لکم - مرا بخوانید تا استجابت کنم شما را)
  • "راه جمعی" (قرآن: واعتصموا بحبل الله جمیعاً و لا تفرقوا)

یا به قول عارف شیرین سخن، سعدی که می‌فرماید:

سلسله موی دوست، حلقه دام بلاست     هر که در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست

درک حقیقت هر واقعیت، تنها بواسطه اگاهی پیداکردن از طریق شبکه شعور کیهانی حاصل می‌شود و گرنه هیچ کس بواسطه تلاش به حقیقت حاکم بر جهان هستی نخواهد رسید.
 به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود       خیال بود که این کار بی حواله بود

و در نهایت "چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید"

نوشته شده توسط بهزاد | لينک ثابت |

نان مقدس

شنبه 1387/04/08 4:35 بعد از ظهر

عشق، شما را چون خوشه های گندم دسته می کند، آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد و سپس با غربال ،دانه را از کاه می رهاند و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.

سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.          

جبران خلیل جبران (کتاب پیامبر - ترجمه دکتر الهی قمشه  ای)
نوشته شده توسط بهزاد | لينک ثابت |

عمر کوتاه انسان و راز هستی

جمعه 1387/04/07 8:59 قبل از ظهر

عصرنوین در ادب و هنر با آغاز این عصر درچند سال گذشته موج فراگیر گرایش به عالم معنا و ماورای مادی را شاهد بوده ایم.

این موج كه به new age یاعصرنوین معروف شده است، مفاهیم معنوی و متافیزیكی را در قالبهای نو عرضه داشته و در عرصه های مختلف هنری وادبی تأثیر آشكار و ملموسی از خود برجای گذاشته است.

بشر هر روز در پی تجربه ای است كه اگرچه آن را تازه می پندارد اما ریشه در عمق تاریخ دارد. از ازل آدمی به دنبال كشف راهكارهای مناسب برای درك و وقوف به فلسفه وماهیت هستی بوده است. چرایی بشر و دشواری انسان بودن سؤال اساسی تجربه های عارفانه، كیمیاگرانه وصوفیانه در شرق بوده وادبیات خاصی از معنویت گرایی بومی و سرخپوستی درغرب را شامل می شده است ، حتی علایم مرموز به جامانده از وای كینگ ها حلقه های مبارزه یك دلاور معنوی را ترسیم می كنند. دركنارمذاهب الهی، مكاتب بشری همچون بودائیسم هریك در تلاش اند تا انسانیت را به زعم خود از ورطه هلاكت و نیستی نجات داده و روح بشر را با روح و ذات اقدس كه آفریننده این جهان است پیوند دهند. تمام این راهها به یك راه نهایی ویك هدف عمده ختم می شوند اما درعمركوتاه بشر و در رسیدن و زمان رسیدن هزاران اما و اگر برای طی طریق نهفته است كه سبب شده انسان درعصر نوین با استفاده از تمامی تجربیات اعصار گذشته با نگاهی نو وارد عرصه تفكر شود.
به تخمین منجمین حدود پانزده سال است كه جهان وارد عصر دلویا آكاریوس شده است. از نظر ستاره شناسی، تمدن نوین بشری كه هشت تا ده هزارسال پیش از میلاد مسیح خلق شده از عصر مرداد آغاز شده وبا چرخشی معكوس هم اكنون وارد عصر بهمن یا آكاریوس شده است.

ویژگی عصر آكاریوس پیشرفت ژرفتر علم وتكنولوژی همراه باآگاهی معنوی انسانهاست. پایان این عصر كه پیش بینی می شود دوهزارسال به طول بینجامد، نوید صلح و عشق فراگیر در زمین است.

دلو یا در واقع عنصر آب، نماد روح مقدس آسمانی است. با آغاز این عصر درچند سال گذشته موج فراگیر گرایش به عالم معنا و ماورای مادی را شاهد بوده ایم. این موج كه به new age یاعصرنوین معروف شده است، مفاهیم معنوی و متافیزیكی را در قالبهای نو عرضه داشته و در عرصه های مختلف هنری وادبی تأثیر آشكار و ملموسی از خود برجای گذاشته است.

خداوند منیر است انسان غیر منیر (فرضا) وقتی می گیم خدا از روحش در ما دمیده یعنی خداوند با نوری که به ما ساتع می کنه ما وجود پیدا می کنیم . و هر کدام دارای رنگی میشیم یکی زرد می شه یکی آبی ولی کمتر کسی آینه هستیم کسی می تونه فریاد انا الحق رو سر بکشه که درونش مثل آینه باشه . علی خداست ولی با یک تفاوت الله خالق هست علی مخلوق. در ضمن مهم نیست برکه باشی یا دریا زلال که باشی آسمان در توست.

نوشته شده توسط بهزاد | لينک ثابت |

من دون الله، قدرت و شهوت

پنجشنبه 1387/04/06 11:13 قبل از ظهر

زاهـــد ظاهـــر پــرسـت از حـال ما آگاه نیســت

در حق ما هر چـه گوید جای هیـچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیش سـالک آید خیر اوســت

در صـراط مستقیم ای دل کسی گمـراه نیست

تا چـــــه بـازی رخ نمـایـد بیدقـی خواهیـم رانـد

عرصــه شـطـرنج رنــدان را مجـال شــاه نیست

هــرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ورنـه تشـــریـف تـو بــر بالای کس کوتـاه نیست

بـــنـــده پــیـــر خــراباتم که لطفـش دایـم است

ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

خلقت یکی از زیباترین تصاویر خالق و طراح نقش‌آفرین هستی است، که آنرا "کتاب مبین" نیز می‌نامیم. انسان، مجموعه‌ای است از خصوصیات و ویژگیهایی که نشان‌دهنده "برابر بودن عکس یار به یار"، و به عبارتی دیگر "یکی بودن ذاتی خالق و مخلوق" است؛ (لا اله الا الله - نفخت فیه من روحی) اما، آیا به راستی نقاش هستی قابل وصف است؟ آیا انسان قادر به تعریف خدا هست؟ به راستی که انسان در توصیف و تشریح بسیاری از مسائل، قادر به وصف و تمجید زبانی نخواهد بود؛ اما ما نیز خداوند را از روی خصوصیات و صفتهایش برای خود و دیگران تعریف و تصویر می‌کنیم: "خدا رحیم است، رحمان است، جمیل است، قادر است، جبار است، مکار (مکرا و مکرالله) است و..." انسان نیز بنا به اصل "نفخت فیه من روحی" شامل تمامی این خصوصیات است و در ذات او می‌توان تبعات قطبین جهان دو قطبی را که در ذات و خمیرمایه انسان است، مشاهده نمود ازجمله: کثرت و وحدت، بی‌نیازی و نیازمندی، آگاهی و ناآگاهی، اختیار مثبت و اختیار منفی و بسیاری از ویژگیهای دیگر. حال برخی از رفتارها، کردارها و گفتارهای ما می‌توانند جزو تبعات مثبت قرار گرفته و یا (بنا به شرایط) برعکس برخی از آنها ممکن است جزو تبعات منفی قرار بگیرند.

از زاویه دید انسان، هر چیزی غیر از خالق، "من دون الله" نامیده می‌شود و او همواره اذعان می‌کند که "ایاک نعبد و ایاک نستعین" (مستثنی از نوع زبان)- که خدایا "فقط" تو را می‌پرستم و "فقط" از تو یاری و کمک می‌جویم و این "پیمانی" است میان او و خالق او. اما شاید با کمی دقت در گوشه و کنار گیتی، دریابیم که انسان گاهاً و سهواً به سمت دنیاپرستی، مکان پرستی، شخص پرستی، خود پرستی، کتاب پرستی و ظاهر پرستی روی می‌آورد.

در تمام نقاط این کره خاکی قدیسین و صالحانی بوده‌اند، هستند و خواهند بود؛ اما تا به حال از کدام قدیس شنیده‌ایم که بگوید: بجای خداوند، مرا بپرستید؟ به جای کمک گرفتن از خداوند، از من کمک بطلبید؟ کدام قدیس و پیام‌آوری انگشت اشاره را به سمت خود نشانه رفته و تبلیغ خود را کرده است؟ خالق آسمانها در قرآن می‌فرماید: گروهی برای کمک خواستن از من و ارتباط با من از قدیسین خود واسطه می‌گیرند، حال آنکه خود قدیسین، بدون واسطه و تنها از من کمک می‌خواهند. نیز در انجیل می‌فرماید: دل پادشاهان "قدیسین" همچون نهرهایی است که در دست من است و من به هر طرف که بخواهم نهرها را کنترل می‌کنم.

شاید برای انسان استفاده کردن از سر چشمه رحمت و محبت الهی کمی دور از ذهن باشد، اما به راستی اگر کسی "مشتاق" بهره‌مند شدن از سرچشمه محبت الهی باشد، آیا خداوند محبت خود را از او منع می‌کند؟ (ادعونی استجب لکم)

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست          تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

چه زیبا و گویا در قرآن می‌توان به رسالت و هدف پیام‌آوران یا به عبارتی پیامبران و هدایت کنندگان مسیر و راه خدا پی برد و آنها چه زیبا انگشت اشاره خود را به سمت خالق نشانه می‌رفتند: (سوره انعام، آیه 50:) بگو، به شما نمی‌گویم گنجینه‌های خداوند نزد من است، و غیب نیز نمی‌دانم و به شما نمی‌گویم که من فرشته‌ام، جز آنچه را که به سوی من وحی می‌شود، پیروی نمی‌کنم. بگو، آیا نابینا و بینا یکسان است؟ آیا تفکر نمی‌کنید؟ (سوره احقاف، آیه 9:) بگو، من از میان پیامبران بدعتی نبودم و نمی‌دانم با من و با شما چه خواهد شد؛ جز آنچه را که به من وحی می‌شود، پیروی نمی‌کنم و من جز هشدار دهنده‌ای آشکار نیستم.

همانطور که می‌دانیم، کلمه و عبارت "من دون الله" به کرات در قرآن به کار برده شده است و گویای این مطلب است که ای انسان، چرا بجای طلب کردن و کمک خواستن از من (خدا)، از تجلیات من کمک می‌طلبی، آیا تفکر نمی‌کنی؟ "من دون الله" مخلوق خداوند است و تجلیات و مخلوقات او نمی‌توانند "بد" باشند، اما نحوه استفاده من و من‌ها از آن، می‌تواند تجلیات را در زمره تبعات منفی قرار دهد، چرا که انسان تا سرگرم و شناور در میان "من دون الله" می‌شود، در اصل "سرچشمه اصلی" آفرینش را به فراموشی می‌سپارد و اینجاست که انسان از راه به بیراهه منحرف می‌شود. استفاده از "من دون الله" به مثال چاقویی می‌ماند که اگر در دست متفکر و جراحی باشد، از آن به درستی و بجا استفاده می‌کند و اگر در دست قاتلی باشد، می‌تواند به خود و دیگران صدمه بزند.

به عنوان مثال؛ در مورد قدیسین گیتی، انسان می‌تواند از سخنان گرانبها و راهنمایی‌های درخشان آنها سود بجوید و انگشتان اشاره آنها را به سوی مبدأ آفرینش (یعنی طراح نقش‌آفرین هستی) نظاره‌گر باشد؛ و یا اینکه بدون توجه به هدف و رسالت آنها (که همانا ترغیب افراد به سمت وحدت و سرچشمه اصلی بوده است،) تنها خود شخص را ببیند و او را ستایش کند و از او کمک بخواهد.

انجیل: بخواهید تا به شما داده شود؛ بجویید تا بیابید؛ در بزنید تا به روی شما باز شود؛ زیرا هر که چیزی بخواهد، بدست خواهد آورد؛ کافی است در بزنید که در برویتان باز می‌شود؛ اگر کودکی از پدرش نان بخواهد، آیا پدرش به او سنگ می‌دهد؟ پس شما که اینقدر سنگدل هستید به فرزندانتان چیزهای خوب می‌دهید، چقدر بیشتر خداوند برکات خود را به شما خواهد بخشید اگر از او بخواهید.

بـاغ مـرا چـه حـــاجـــت سـرو و صـنوبـر اسـت

شــمــشاد خانه پرور من از که کمتر است

از آســتـان پـــیـر مـــغــان ســر چـــرا کشــیم

دولت درین سرا و گشایش در این در است

فرق است از آب خضر که ظلمات جای اوست

تــا آب مــا کـــه مـنـبـعــش الله اکــبـر است

از سویی دیگر اگر انسان را به ترازویی تشبیه کنیم، در می‌یابیم که در یکی از کفه‌های ترازوی انسان، وزنه‌هایی از جمله "قدرت طلبی" و تمایلات دیگر از جمله "شهوت" قرار داده شده است؛ و در کفه‌ی دیگر جا و فضایی را بنا نهادند تا آدمی با اختیار خود و با استفاده از تجارب خود در طول زندگی، طرح و نقشه‌ای را برنامه‌ریزی کند که نه تنها سنگینی کفه دیگر را جبران کند، بلکه به واسطه طرح و نقشه ایجاد شده بتواند به هدف خالق، (یعنی رسیدن انسان به "کمال") دست یابد؛ کمالی که انسان، شاید بتواند نام آن را "اشرف مخلوقات" بگذارد که البته زائدالوصف خواهد بود.

تمایل به جنس مخالف از جمله برنامه‌هایی است که در ظرف وجودی انسان قرار داده شده است و در طول آفرینش انسان، همواره زن و مرد مکمل یکدیگر بوده‌اند و می‌توانسته‌اند باعث پیشرفت یکدیگر در مسیر کمال، وحدت زمینی و در بعدی دیگر با وحدت کل باشند؛ اما اگر انسان از این برنامه به خوبی استفاده نکند و نتواند به درک ریشه و هدف آن برسد، نه تنها باعث پیشرفت و تکامل خود و دیگران نمی‌شود، بلکه این برنامه، حکم فیلتری را برای او بازی خواهد کرد که هم به خود و هم به دیگران صدمه می‌زند و امکان خارج شدن از آن فیلتر و برنامه برای او بسیار سخت و شاید محال بنظر برسد.

گروهی با بهره‌گیری از بعضی روشها، از جمله "سرکوب خود و خواسته‌های خود" سعی در نادیده گرفتن این تمایلات دارند، چرا که شاید نتوانسته‌اند در کفه دیگر ترازوی فوق، برنامه‌ای را به درستی برنامه‌ریزی کنند و همانا برنامه‌ریزی آنها محدود به "سرکوب خود" خواهد شد که خود در بردارنده مشکلات بعدی خواهد بود. اما کدام برنامه با موفقیت به پایان می‌رسد؟ و کدام برنامه در بردارنده نتیجه ایده‌آل خواهد بود؟ برنامه‌ای که انسان با فکر و ذهن محدود خود طراحی می‌کند یا برنامه و نقشه پربهایی که به واسطه درخواست از خداوند و بهره‌مند شدن از محبت او، طرح‌ریزی می‌شود؟

از زاویه‌ای دیگر آیا خداوند، تنها در قرون گذشته می‌توانسته است قدرت و اعجاز خود را به انسان نشان دهد؟ آیا اعجاز تنها منحصر به داستانها و حکایات حاکمان ظالم و انسانهای صالح است؟ آیا در عصر ما نمی‌توان، قدرت و اعجاز خداوند را نظاره‌گر بود؟ آیا انسان تنها می‌بایست قدرت را از دست مرتاضین و ریاضت‌کشان قارها ببیند؟ آیا قدرت این دسته از افراد قابل مقایسه با قدرت و اعجاز خداوند خواهد بود؟ آیا فرق بین آنها به مثال ذره و هستی نیست؟ (قرآن و انجیل، مزمور62.آیه11:) قدرت از آن خداوند است. اگر انسان را تنها خلق می‌کردند، آیا درصدد جلب توجه و قدرت طلبی بر می‌آمد؟

مثال زیبا و مشهود قدرت و اعجاز خداوند را که بدور از تبعات قدرت طلبی و شهرت طلبی برای عموم عطا شده است را در "فرادرمانی" و درمان در فرادرمانی می‌توانیم به وضوح نظاره کنیم؛ مشاهده کنیم که در لحظه‌اي، انسانها می‌توانند از فیض روح‌القدس و مسیحا دم ‌طبیب عشق بهره‌مند شوند و مهمتر از همه آنکه هیچ کس این قدرت و اعجاز "درمان" را از خود نمی‌داند و همه انگشت اشاره‌ای به سوی طراح نقش‌آفرین هستی دارند.

فـیـض روح القــدس ار بـاز مــــدد فـرمــاید         دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق          لیک چو درد در تـو نبیند که را دوا بکند

پس بجوییم تا بیابیم؛ در بزنیم تا در برویمان باز شود؛ "ادعونی استجب لکم"
نوشته شده توسط بهزاد | لينک ثابت |

نسیم نفس خداست

چهارشنبه 1387/04/05 10:3 قبل از ظهر

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت . دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد، نفس نفس می زد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید.

دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد .

خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم نفس خداست. مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:

گاهی یادم می رود که هستی،کاشکی بیشتر می وزیدی.

خدا گفت: همیشه می وزم نکند دیگر گمم کرده ای!

مورچه گفت: این منم که گم می شوم.بس که کوچکم.بس که خرد.

نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.

خدا گفت:اما نقطه سرآغاز هر خطی ست.

مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت:من اما سر آغاز هیچم، ریز و ندیدنی من به هیچ چشمی نخواهم آمد.

خدا گفت:چشمی که سزاوار دیدن است می بیند.چشم های من همیشه بیناست.

مورچه این را می دانست اما شوق گفت و گو داشت.

شوق ادامه گفتن.

پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم، نبودنم را غمی نیست .

خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.

مورچه خندید و دانه گندم دوباره از دوشش افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.

هیچ کس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم  گفت و گوست .

" خانم عرفان نظر آهاری"

نوشته شده توسط بهزاد | لينک ثابت |